بیتابیتا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

گل خوشرنگ بیتا

منم و دو دختر گل بیتا 10 ساله و مهتا 4 ساله

اولین بوس

  دیشب دختر گلم برای اولین بار من رو بوس کرد. واقعا شیرین بود. امروز صبح هم با باباش رفته بودند بیرون که باباییش رفته بود براش یک کفش خریده بود و برای اولین بار دخترم با پاهای کوچولوی خودش وارد خونه شد ومنم کلی ذوق کردم و فیلم گرفتم. بعد هم رفتن توی خیابون وکلی راه رفتند . دخترم به هر آشغالی که جلوی پاش افتاده بود می ایستادو با دقت نگاه میکرد. به صورت آدمها زل میزد. شماره ماشینهایی که از کنارشون رد میشد با دقت نگاه میکرد واصلا نمیزاشت باباش بهش کمک کنه و دستش رو بگیره. آخر سر هم برای اولین بار تمام پله هارو خودش بالا اومد.  البته حسابی کثیف شده بود برای همین رفت حموم.       عجب روز قشنگی بود امروز ...
7 آبان 1390

اولین مسابقه

آخی ....نازی. دخترم توی اولین مسابقه ی زندگیش سوم شده. این اولین بار بود که توی مسابقات نی نی سایت شرکت میکردیم . موضوع مسابقه نی نی و زبون بود. این هم عکس اولین نفر دومین نفر ودختر نانازم سومین نفر   ...
7 آبان 1390

عدم تفاهم

  امروز دکوراسیون خونه رو عوض کردم .دخترنازم خیلی با دقت به همه چیز که براش جدید بود نگاه می کردو البته خیلی چیزهارو دست میزدو من... تو مواردی هم با هم تفاهم نداشتیم.مثلا گلدون روی میز رو برمیداشت بعد رومیزی رو برمیداشت و دوباره گلدون رو میزاشت سر جاش.ظاهرا از رومیزی خوشش نمیومد. عدم تفاهم دیگه.چی کار کنم دخترم یک خرس داره اینم عکسش. میدونید با این خرس آبیش که از بین هشتا خرسش انتخاب کرده چیکار میکنه. این کار   فینگیلی من عاشق انار شده و اصلا ازش نمیگذره و تند تند می خوره. یک صندلی کوچولوداریم که تازگیها میره میارتش و روش میشینه... اینم از کمک کردن به مامانش که اگه سریع نجنبیم احتمالا یک بلایی سر خودش میاره. دیشبم چند تا ...
7 آبان 1390

خرید خطرناک

امروز هوا خیلی سرد بود.باخواهرم و خواهرزادم رفتیم خونه مادر بزرگم.اینم شیطونی بیتاخانم.     بعد برای خرید به یک بازارچه توی کرج رفتیم. خواهر زادم که عاشق فیلم رفت توی یک سی دی فروشی و من و بیتا بیرون وایستادیم.جلوی مغازه سی دی فروشی یک لباس فروشی بود. یک نگاهی به لباس ها انداختم و تا بقیه بیان رفتم  سمت سر بازار. یک باره دیدم یک پیراهن زنونه جلوی پام افتاد و یکی از فروشنده ها با احترام اون رو تکوند و داد به من و من... بعد دست بیتا رو نگاه کردم و دیدم ای دل غافل سه تا پیراهنم توی اون دستش و نمی دونم با چه زوری اینا رو آورده بود و با چه سرعتی کش رفته بود.خدارو شکر کردم حالا چیزی بهمون نچسبوندن و رفتم پیراهن ها رو پس دادم. دیدم هنوز ...
7 آبان 1390

صندلی جدید

امروز برای دخترم یک صندلی خریدم.پلاستیکی گرفتم تا هر کجا که خواست با خودش ببره راستش نمیدونستم انقدر خوشحال میشه. دخترم به کشمش علاقه مند شده و خوب می خوره. درمجموع غذا خوردنش خیلی بهتر شده .  دیروز برای اولین بار تاپ پارک رو تنهایی سوار شده بود و اصلا دلش نمی خواست پایین بیاد.وقتی داشتم میبردمش پارک هوا خیلی سرد بود منم از خدا خواسته لباسی که تازه براش بافته بودم رو پوشوندم .مثل جوجه شده بود البته یک کم زود بود برای این لباس اما خودش خوشش اومده بود.   ماشاا... خیلی شیرین شده دختر نازم.  ...
7 آبان 1390

ماهی

این دفعه که مامان بزرگ رو دیدمش خیلی حرفهای قشنگی زد. براش داشتم از شیطونی های بیتا میگفتم که گفت فکر کردی چون تو به دنیا آوردیش توهمه کارش هستی. این بنده خداست که تو داری ازش مراقبت میکنی. میدونی چقدر برای خدا ارزش داره این زحمتی که داری میکشی. از این که این حرفها رو میشنیدم خیلی خوشحال شدم. به این فکر کردم که چقدر دوست دارم که توی خاطرات این بنده ی خدا (بیتا) پر از خاطرات خوب باشه. خاطراتی که به قول بعضی ها انگار روی سنگ حک میکنی. به خاطر تمام ماهی کوچولوهایی که بیتا طلا دوست داره این عکس ماهی رو اینجا میزارم حتما دوست داره.     ...
7 آبان 1390