بیتابیتا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

گل خوشرنگ بیتا

منم و دو دختر گل بیتا 10 ساله و مهتا 4 ساله

خرید خطرناک

1390/8/7 10:33
نویسنده : مهناز
364 بازدید
اشتراک گذاری

امروز هوا خیلی سرد بود.باخواهرم و خواهرزادم رفتیم خونه مادر بزرگم.اینم شیطونی بیتاخانم.

بیتاو عصای مامان بزرگ

 

 

بعد برای خرید به یک بازارچه توی کرج رفتیم. خواهر زادم که عاشق فیلم رفت توی یک سی دی فروشی و من و بیتا بیرون وایستادیم.جلوی مغازه سی دی فروشی یک لباس فروشی بود. یک نگاهی به لباس ها انداختم و تا بقیه بیان رفتم  سمت سر بازار. یک باره دیدم یک پیراهن زنونه جلوی پام افتاد و یکی از فروشنده ها با احترام اون رو تکوند و داد به من و من...بعد دست بیتا رو نگاه کردم و دیدم ای دل غافل سه تا پیراهنم توی اون دستش و نمی دونم با چه زوری اینا رو آورده بود و با چه سرعتی کش رفته بود.خدارو شکر کردم حالا چیزی بهمون نچسبوندن و رفتم پیراهن ها رو پس دادم.

دیدم هنوز کار خواهرم اینا تموم نشده رفتم سر بازار توی یک لوازم آرایش فروشی و لاکهاش رو نگاه کردم که خواهرم زنگ زد که کجایی..ما توی کفش فروشی هستیم . رفتم پیششون که یک خانمی گفت این لاک مال بچه ی شماست از دستش افتاد و من...آخه خواهرم گرفت گذاشت توی کیفم وبازم من...بهش گفتم مال من نیست. گفت الان که از دور میومدی دیدم که دست بیتا بود و کرده بود توی دهنش و من...

خلاصه اینم به خیر گذشت و رفتیم توی عطر فروشی که نا غافل بیتا خانم با سرعت با ور نکرنی خودش چنگ زد و شیشه ها ی خالی عطر روکه جلوی ویترین میچینند ریخت پایین و من...

 

خدا رو شکر هیچکدوم نشکست و سومیش هم به خیر گذشت. البته صاحب مغازه کلی بیتا رو لپ کش کرد.

اینم یک عکس از خونه خالش که تل دختر خالش رو گذاشته رو ی سرش . شبیه یونانی ها شده.

بیتای یونانی

بعدم کش سرایی که براش گرفتم رو پخش و پلا کرد.

بیتای شیطون

شبم طبق معمول رفته بود زیر میز کامپیوترو بازی میکرد که سرش خورد به بالای میز. نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.آخه دخترم قدش بلند شده بود.

اینم یک عکس از یک لحظه خطر ناک که خودم بعدا دیدمش. فهمیدم تا یک جا رو میزی رو کشیده و بعدش خدا رو شکر بی خیالش شده.

محل جرم

و البته باباشقهقهه

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)