خرید خطرناک

امروز هوا خیلی سرد بود.باخواهرم و خواهرزادم رفتیم خونه مادر بزرگم.اینم شیطونی بیتاخانم.

بعد برای خرید به یک بازارچه توی کرج رفتیم. خواهر زادم که عاشق فیلم رفت توی یک سی دی فروشی و من و بیتا بیرون وایستادیم.جلوی مغازه سی دی فروشی یک لباس فروشی بود. یک نگاهی به لباس ها انداختم و تا بقیه بیان رفتم سمت سر بازار. یک باره دیدم یک پیراهن زنونه جلوی پام افتاد و یکی از فروشنده ها با احترام اون رو تکوند و داد به من و من...
بعد دست بیتا رو نگاه کردم و دیدم ای دل غافل سه تا پیراهنم توی اون دستش و نمی دونم با چه زوری اینا رو آورده بود و با چه سرعتی کش رفته بود.خدارو شکر کردم حالا چیزی بهمون نچسبوندن و رفتم پیراهن ها رو پس دادم.![]()
دیدم هنوز کار خواهرم اینا تموم نشده رفتم سر بازار توی یک لوازم آرایش فروشی و لاکهاش رو نگاه کردم که خواهرم زنگ زد که کجایی..ما توی کفش فروشی هستیم . رفتم پیششون که یک خانمی گفت این لاک مال بچه ی شماست از دستش افتاد و من...
آخه خواهرم گرفت گذاشت توی کیفم وبازم من...
بهش گفتم مال من نیست. گفت الان که از دور میومدی دیدم که دست بیتا بود و کرده بود توی دهنش و من...![]()
خلاصه اینم به خیر گذشت و رفتیم توی عطر فروشی که نا غافل بیتا خانم با سرعت با ور نکرنی خودش چنگ زد و شیشه ها ی خالی عطر روکه جلوی ویترین میچینند ریخت پایین و من...
خدا رو شکر هیچکدوم نشکست و سومیش هم به خیر گذشت. البته صاحب مغازه کلی بیتا رو لپ کش کرد. 
اینم یک عکس از خونه خالش که تل دختر خالش رو گذاشته رو ی سرش . شبیه یونانی ها شده.

بعدم کش سرایی که براش گرفتم رو پخش و پلا کرد.

شبم طبق معمول رفته بود زیر میز کامپیوترو بازی میکرد که سرش خورد به بالای میز. نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.آخه دخترم قدش بلند شده بود.![]()
اینم یک عکس از یک لحظه خطر ناک که خودم بعدا دیدمش. فهمیدم تا یک جا رو میزی رو کشیده و بعدش خدا رو شکر بی خیالش شده.

و البته باباش![]()



خرید خطرناک
