بیتابیتا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گل خوشرنگ بیتا

منم و دو دختر گل بیتا 10 ساله و مهتا 4 ساله

بیتا طلا

دخترک نازم هرروزماروسورپرایز میکنه.اول اینکه علاقه خاصی به ماشین لباسشویی داره و تا ازش غافل می شیم میره سرش رو میکنه توی ماشین... چند روز پیش داشتم براش بادام میشکوندم که اومد کنارم نشست.خودش دونه دونه بادوم هارومیزاشت روی سنگ و منم میشکوندم...برای کاری پاشدم اومدم دیدم سنگ رو گذاشته جلوش خودش بادوم میزاره خودش میزنه روش. و دیروز وقتی باباباش می خواست بره بیرون رفت برسش رو آورد داد دستم... دیشب هم بعد از بازی خواست بیاد پیش ما اسباب بازی هاش رو ریخت توی جاش بعلاوه هر چیزی که اونجا بود و من وباباش وقتی داریم تلویزیون نگاه میکنیم یکباره میبینیم خاموش شد یا صداش بلند شد یا کانال عوض شدوخلاصه... نمی دونم از کجا میفهمه که کجا...
19 مهر 1390

دلنوشته

چرا آدم بعضی اوقات دلش میگیره.چرا یاد یکچیزهایی میفته که حتی ارزش فکر کردن وبه خاطر آوردن نداره.کاش میشد ذهن رو هر سمتیکه دوست داری ببری. کاش میشد سریع قضاوت نکرد. کاش میشد بخشید.کاش میشد یکبار دیگه حس توی بغلمادر بودن یا شیر خوردن یا بلند بلند گریه کردن...رو تجربه کرد. به هر حال شادی زندگی ما هرروز در حال بزرگ شد نو یاد گرفتن.وروجک من بعضی اوقات میاد پیشمون در حالیکه دو انگشت اشاره و شستش روبه هم چسبونده.اونوقت میبینی یک مورچه لاش یا آشغال پیدا کرده و یا..... فینگیلیکنترلهارومیزاره روی گوشش و صحبت میکنه . عاشق پارک شده .وقتی میرسیم پارک از ذوقجیغ میزنه.الانم حاضره که بریم پارک اولم تاب رو نشون میده. ...
19 مهر 1390

مسافرت کوچولو به قزوین

چهارشنبه رفتیم قزوین دیدن مادر بزرگ و پدربزرگ بیتا جونم... چون تولد بیتا رو تو جنگل و کنار رودخونه گرفته بودیم کسی از قزوین نیومده بود. به خاطر همین بیتا جون کادوهای روز تولدش رو از مامان بزرگ، بابابزرگ و عمه هاش گرفت. اینم عکس دختر گلم با کادوی مامان بزرگش...   ...
8 مهر 1390

396 روزگی

امروز باران بارید... با دختر گلم بیرون رفتیم.من اولین بار بود که بعد از عمل چشمم بیرون رفتم و از اینکه نیاز به برف پاک کن نداشتم(برای عینکم) خیلی خوشحال بودم. بیتا دستهاش از پنجره ماشین برده بود بیرون و از بارون کلی کیف کرد. نوک انگشتهای کوچولوش یخ زده بود و حسابی قرمز شده بود. دخترم بوی خوب میده . چند وقت پیش توی پارک یک نی نی کوچولوی شش ماهه دیدم . بیاد شش ماهگی بیتا بغلش کردم. اما دیدم نه، دخترم حس و بوی مخصوص خودش رو داره. پارسال این موقع یک ماهش هم نشده بود اما الان بهش میگی بوس بده سرش رو میاره جلو . اعضا بدنش نشون میده."نه" رو میفهمه. ازوقتی از قزوین اومدیم خنده رو شده... . بعد از مدتها لباس آستین دا...
8 مهر 1390

تیبا

  بیتا گلم حسابی خوردنی شده . ماه رمضان جایی افطاری دعوت بودیم .یکی از دوستان اومد جلو و پرسید اسم دختر گلتون چیه ؟ بابا طلا هم گفتند بیتا. دوست عزیز هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت :...ا...ماشینش هم که اومده....!!! نگو منظورش ماشین تیبا بود.!!! سوووووووووووتی. البته کلی خندیدیم وشد یک خاطره. هرچند که بزرگ شدن بیتا همش خاطره است مخصوصا حالا که خیلی شیطون شده و قر میده و جیغ میزنه و زدن رو یادگرفته وبوس میده و....از همه جالبتر اینکه کارهای مارو تکرار میکنه.مثلا چند روز پیش یک آب لیموگیری دستی گرفتم همون شب دیدیم وروجک لیمورو میزاره توش و دو دستی فشار میده...دارم یک چهل تیکه درست میکنم.الگو رو با صابون خیاطی ر...
8 مهر 1390

قم

از صدقه سر مامان بزرگ رفتیم قم.آخه ماجرای قم رفتن من هم برای خودش داستانی بود. این قم رفتن یک آشتی کنون بود. چند سال پیش که نامزد بودم با خانواده و نامزد مهربان راهی قم شدیم .وقت ناهار ،آقای نامزد همراه برادرم رفتن ناهار بگیرند تا ما توی یکی از حجره ها بشینیم و بخوریم. از اونجایی که توی این دوران همه دوست دارند جلوی نامزدشون خوشگلترین باشند، منم از توی کیفم آینه رو برداشتم تا یک نگاهی به خودم بندازم.که دیدم خستگی راه و گرمی آفتاب حسابی بی ریختم کرده بود.یک رژ کوچک داشتم آروم زیر چادر به لبم کشیدم واز اونجایی که میدونستم اینجا امکان داره تذکر بدن از این جور چیزها... کاملا روی صورتم پوشوندم. یک بار وقتی داشتم چادرم درست میکردم(که...
8 مهر 1390

و این اولین قدمها....

دختر خوشمزه من بالاخره اولین قدمهاش رو برداشت و ما هم کلی ذوق کردیم.... گل دخترم واقعا شیطون شده.یاد گرفته جیغ میزنه...اونم چه شیرین....از ترس بیتا خانم پای کامپیوتریا چرخ خیاطی نشستن قدغن شده . چون ایشون هم دلشون می خواد کار کنندو اونوقت که ... . فسقلی من خیلی گرمایی و اصلا طاقت نداره روش پتو باشه .می ترسیم سرما بخوره اما زورمون بهش نمی رسه....   ...
8 مهر 1390

یه نی نی جدید

  منیژه جون قدم نورسیده مبارک    امروز رفتیم خونه دخترخاله بابارضا و دختر کوچولوشون رو دیدیم.وقتی بغلش کردم انقدر کوچولو بود که یک لحظه ترسیدم بندازمش. باور نکردنی که بیتا طلا هم انقدر کوچولو بوده. اینم عکس نوه خاله جون دخترم واقعا خانمی کرد و شیطونی نکرد.وای....که چقدر دختر متشخصم رو دوستش دارم . البته اگه از عکس زیر فاکتور بگیریم.  پارسال عروسی مهسا دختر خاله بابایی بود ما نتونستیم بریم پس الان میگیم: راستی مهسا جون عروسیت مبارک.همیشه خوشبخت باشی. ...
8 مهر 1390

تقدیم به همه زن و شوهرهای مهربون

  داشتم جلوی آینه به چروک های صورتم نگاه می کردم که همسرم این مطلب رو داد بخونم من هم اینجا گذاشتم تا همه بخونند و بعد از بچه دار شدن به پیری و چروک فکر نکنند: یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد؟ دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم . او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟ باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟ او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت : مچاله و کثیف هستند حالا چ...
8 مهر 1390