قم
از صدقه سر مامان بزرگ رفتیم قم.آخه ماجرای قم رفتن من هم برای خودش داستانی بود. این قم رفتن یک آشتی کنون بود.
چند سال پیش که نامزد بودم با خانواده و نامزد مهربان راهی قم شدیم .وقت ناهار ،آقای نامزد همراه برادرم رفتن ناهار بگیرند تا ما توی یکی از حجره ها بشینیم و بخوریم. از اونجایی که توی این دوران همه دوست دارند جلوی نامزدشون خوشگلترین باشند، منم از توی کیفم آینه رو برداشتم تا یک نگاهی به خودم بندازم.که دیدم خستگی راه و گرمی آفتاب حسابی بی ریختم کرده بود.یک رژ کوچک داشتم آروم زیر چادر به لبم کشیدم واز اونجایی که میدونستم اینجا امکان داره تذکر بدن از این جور چیزها... کاملا روی صورتم پوشوندم. یک بار وقتی داشتم چادرم درست میکردم(که البته این کار رو یا به سمت دیوار انجام می دادم یا به سمت خانم ها)یک خانم که انگار دزد گرفته باشه شروع به بلند فریاد زدن کرد...که
تو هستی که جوونهای ما رو منحرف میکنی و ...بقیه ماجرا... .
بعد ازاون از بغل قم رد میشدم اما حتی اسمش نمی آوردم. جوری شده بود که بقیه می خواستند من رو اذیت کنند میگفتند فلانی رو ببریم قم.
حالا بعد از شش سال فقط به خاطر مامان بزرگم که سنش خیلی بالاست و دلش می خواست بره قم، رفتم .
توی خیابون دیدم که به یک دختر بچه گیر دادن و حتی بردنش...به علاوه تذکرات الکی...و دیگه هر کی رفته خودش دیده. کاشکی این قمی ها برای خودشون یک کشور با فرهنگ متفاوت درست نمیکردند یک سر به این کرج و تهران خودمون میزدندتا چهره واقعی ایران ببینند.متاسفم که در مورد خیلی چیزها از اونجا برای همه تصمیم گیری میشه. به امید اون روز که حضرت فاطمه از دست این قمی ها آزاد بشه و مال هممون باشه.مثل داداشش امام رضا.
سهم من از قم چند بسته سوهان خوشمزه و یک ادای وظیفه به مامان بزرگم وبیتا دخترم که فکر کنم این حقش بود که برای اولین باربه قم بره.





قم
