خرید

امروز با بایی رفتیم برات یک دوچرخه (چهارچرخه) *یک حلقه ی هوش*یک بسته آجر خونه سازی * یک دفتر نقاشی با مداد شمعی خریدیم. بعد از ظهرم رفتیم فروشگاه بهمن کتاب خریدیم والبته شما حسابی آتیش سوزوندی . برگشتنم حسابی خیس شدیم تا به ماشین رسیدیم. جالب این بود که زیر بارون دیدم بابایی داره بر میگرده منم فکر کردم حتما کفشت افتاده.
به بابایی که رسیدم گفت بیتا گوشیم رو از جیبم در آورده بود ...دستش نیست....
بعد تو رو گذاشت زمین ...نمیدونم چطوری داده بودی اون دستت که اصلا ندیده بود......
بنده ی خدا حسابی ترسیده بود آخه شماره هاش خیلی براش مهمند.
بعدش که دید دستته حسابی چلوندتت.
قربون این پدرو دختر بشششششششم

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



خرید
