بیتا جونم یکی یک دونه


بیتای من
این روزها زیاد حالم خوب نیست. آقاجونت توی بیمارستانه.باید عمل قلب انجام بده.دیروز که پیشش بودم خیلی حالت رو پرسیدو بعد هم یک موز داد که مخصوص برای تو بیارم.
تنها دلخوشی من تو و بابایی هستید که بهم روحیه میدید.تو با شیطونی هات و بابا با محبتهاش.. دختر گلم دیگه حسابی شیرین شدی. هر دفعه این رو مینویسم چون هر دفعه فکر می کنم شیرین تر شدی.هنوز تصمیم به حرف زدن نداری . اما همه ی حروف رو میگی.



دختر خاله صدیقه برات یک کلاه و شال قشنگ بافته.خیلی این کارش برام ارزش داشت. اینکه از تبریز اومده و این رو به تو داد خیلی شیرین بود عزیزم.


بهت میگیم بخند میخندی. میگیم چشمک بزن میزنی . میگم بیا شلوارت رو بالا بکشم. خودت پاچه های شلوارت رو بالا میکشی و در میری. عشقت اینه که بابات بالا بندازتت یا بارفیکس بازی کنی.


عینک بابا رو شکوندی وصاحبش شدی.

دوتا از جای ادویه هارو هم شکوندی. آخه روی کابینت نشونده بودمت و غذا درست می کردم...

اینجامم داری خودت رو برای بابا لوس میکنی تا بغلت کنه.

اینم عکس دو تا از دوستات که دوست داری ببینیشون.


امروز که با هم رفته بودیم بیرون یکه گربه دیدیم ما میو میکردیم .اون هم جواب میداد با مزه بود.
برات نوشته بودم که دیگه فقط یک بار توی روز میخوابی ؟اونم یک ساعت کامل شایدم بیشتر.
دیگه زیاد تخم مرغ دوست نداری و منم برات خاگینه میکنم و هرچیم دلم می خواد (مغز بادوم و...)توش میریزم.صبح هام یادگرفتی نون پنیر چایی بخوری عزیز کوچولوی من.قطره هاتم بدون گریه میخوری .توی حمومم دیگ از وانت بیرون نمیای راه بیفتی حموم گردی کنی.میشینی ونی نی لختی رو میشوری.
.gif)

راستی دندونهای بیتا طلا شد۸تا....هورا هورا![]()




بیتا جونم یکی یک دونه
