بیتابیتا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

گل خوشرنگ بیتا

منم و دو دختر گل بیتا 10 ساله و مهتا 4 ساله

تبریک

دختری جونم باز اول شدی عزیزم http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=112360&PageNumber=15 ...
20 اسفند 1390

گل دخترمی

  امروز رفتیم برای واکسنت. یکی از واکسن هارو نداشتند. گفتند تا یک ماه دیگه میاد.چرااااااااااااااا؟؟؟؟.....دوباره جریان رادیولوژی تکرار شد. ماشاا... به زورت بچه جون. متاسفانه اصلا وزن اضافه نکرده بودی. شاید به خاطر دندونت باشه.آخه شدند 11تا....دیگه قطره آهنت رو دارم جدا میدم.میزان غذای روزانت رو هم مینویسم. تا حواسم باشه چی داری میخوری. تقریبا همه چی میخوری. فقط کم میخوری... کاریش نمیشه کرد..... ...دخترگلم خیلی شیرین شدی. جورابت رو پشتت قایم میکنی و ازت میپرسیم جورابت رو ندیدی....شیرین میگی......نه. بعد میخندی و از پشتت بیرون میاری.... هر روز همه ی گلسرات رو میاری تا بزنم سرت....عروسکم برای نی نیت هم کتاب میخونی.......
20 اسفند 1390

بوس...

    سلام به شیرین شکرم که این روزها حسابی بلبل زبون شده.میدونی جی یعنی چی؟ .... یعنی جیگر جیش هم که همون جیشه...و ببعی میگه...ماااا دنبه داری نه. پس چرا میگی نه...خودت شعر گفتی. قربون بوس فرستادنت بشم...دستت رو میزاری روی لبت رو بوس میکنی.... فقط من رو بوس میکنی.... .. هنوز واکسنت نیومده عزیزم..... از کتاب هم کمکم داری بالا میری.اخر شبم باید کتاب مهمان ناخوانده رو برات بخونم.... از اینکه پوشکت کنم خوشت نمیاد... سه تا رنگ اصلی رو هم یاد گرفتی. راستی یادت میمونه که به قول خودمون فتیله پیچت میکردم ...
20 اسفند 1390

دخترمی

دختر گلم بالاخره واکسنت اومد. اما ما دیر رفتیم تموم شده بود. حالا باید چهارشنبه بریم.با نهههههههه گفتن های خوشگلت حسابی دل ما رو می بری.ماشاا... خیلی خوش اخلاقی. همش در حال خنده ای عزیزم. دیروز بعد از مدتها پیراهن تنت کردم. وقتی توی خونه راه میرفتی و قر میدادی....گفتم وااااااای خدایا من یک دختر توی خونه دارم اینم دو عکس با یک لباس اینم عکس یکی از ساخته هات  اینم از ماجرای ما و شما و خاله سوسکه   این عکسم میزارم دل خاله میترا رو ببرم با ین لباسی که برات بافته   دختر نازمی     ...
20 اسفند 1390

نفر دوم

هورا هورا دوم شدیم با شرکت بیتا کچل.... http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=112360&PageNumber=17   ...
20 اسفند 1390

ختم

دیروز برای اولین بار با هم ختم رفتیم. بابابزرگ بابایی فوت کرده بود.بماند از شیرین کاریهایی که توی مسجد کردی و حسابی من رو خندوندی.رفته بودی ستون وسط مسجد رو چسبیده بودی و فکر میکردی مال خودته. چند بار باامید رضا که می خواست ستون رو مثل شما بغل کنه برخورد کردی...بنازم جزبه.... یکبار دیگم نوه ی خاله بزرگه داشت شما رو اذیت میکرد...من دستم رو جلوش گرفتم تا نزنه...از این کار من انقدر خوشحال شدی و یک جوری به من لبخند میزدی و با هزار معنی نگاه میکردی که نگو نپرس.. امروز صبح یک دامن جدید تنت کردم..مثل اینکه کمرش اذیتت کرد که صدای اعتراضت بلندشد..من سریع درش آوردم...اومدی من رو بوس کردی و رفتی... من .... باورم نمیشد. راستی بالاخره ب...
20 اسفند 1390

شیرینی مثل عسل

دختر گلم...  امروز خودت از پله ها پایین اومدی. حیف که حرکات شیرینت نوشتنی نیست.....حیف... بالاخره شعر ببعی رو درست میخونی... اینجا در حال کمک به منی.... خوشمزه ترین دخمل دنیایی... دوست دارم خوب وقت خونه تکونی شیطونیت گرفته جیگر...  عاشق غذا فوت کردناتم.... عاشق اون وقتیم که یواشکی میری دستمال برداری دماغت رو بگیری.... عاشق رقصیدناتم... ...
20 اسفند 1390