بیتا...اثاث کشی....و اتاق جدید
خداحافظی
دختر صبورم بیتا چقدر برای این روزها نگران بودم.نمیدونستم خدا انقدر بهمون کمک میکنه که این مرحله رو هم به خوبی پشت سر بزاریم.وقتی به روزهای اولی که شما رو بغل میکردم و شیر میدادم فکر میکنم...بغضم میگیره. همه میگن از شیر گرفتن بچه سخته.اما من میگم از این کار دست کشیدن برای مادر هم خیلی سخته.هم یک عادت شده و هم یک لذت.قربون صورت کوچولوت برم که اولین بار به من چسبید و خواست شیر بخوره...اما بیتای من ...دیگه تموم شد.تاچند روز دیگه شاید حتی مزه ی شیر رو هم فراموش کنی....مثل همه. اما من هیچوقت روزهای خوب این دو سال رو فراموش نمیکنم.مطمئنم به چشم برهم زدنی میبینم که تو این کار رو برای نی نی ت داری انجام میدی.البته اگه عمری باشه. شبها تقریبا ساعت ۱...
نویسنده :
مهناز
19:16
دخترکوچولوی من
دختر کوچولوی من این روزها دیگه از پوشک استفاده نمیکنی و میتونم بگم خیلی بی دردسر داری از پوشک گرفته میشی. عاشق گیلاس و آلو هستی. روزی چند بار اسامی فسقلی ها رو برات می خونیم.از دیدی دیر کن هم خوشت میاد. رنگها رو با اسمارتیس کار میکنیم.البته بلدی اما برای اینکه یادت نره خوبه.البته من رو تپل میکنی. خیلی به لوازم آرایش علاقه داری.اینجا رژ زدی.نمیدونم چه احساسی داری که اینطوری نگاه میکنی. اینجاهم خودت با ماژیک لاک زدی اینم ریمل چند شب پیش رفته ودیم خونه دوست بابایی.پسرگلش که روز تولدش با شما چند روز فرق داره..هر وقت میومد به شما دست بزنه شما یک جیغ بنفش تحویل میدادی. این روز ها با مامان...
نویسنده :
مهناز
19:16
شمال
امامزاده
دختر گلم نمیدونستم وقتی آدم با دختر کوچولوش که یک چادر سفید سرش کرده و همه رو مجذوب خودش کرده میره امامزاده...انقدر بهش کییییییف میده. دوست دارم ...
نویسنده :
مهناز
11:06
نمایشگاه
خداااااااااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااااااااااا نمیدونستم آدم با دخترش بره نمایشگاه کلی جک و جونور ببینه و بعد با هم بشینند روی چمنها و ماکارونی مجانی بخورند انقدر به آدم حااااااااااااااااااااااال میده ...
نویسنده :
مهناز
11:06



